سلام گلهای خوشبوی
زندگی از راهی دور صورت چون برگ گل تان را میبوسم
به دخترم و دخترهای ناز خواهرم ![]()
خصوصی
سلام گلهای خوشبوی
زندگی از راهی دور صورت چون برگ گل تان را میبوسم
به دخترم و دخترهای ناز خواهرم ![]()
نام خدایی که در همه جا و همه مکان که زیر تسلط قدرتمندش قرار دارد![]()
و همه ی هستییم و مدیونشم![]()
و همه ی اونچه که از فضلش برام داده و اونچه که از حکمتش برام نداده که خیر هرکسی را فقط و فقط خودش میدونه و بس
پس خدا جونم که مهربانی بر ما و بر من از هر کسی دیگری که میشناسم ![]()
و تنها تویی لایق پرستیدن و دوست داشتن و اعتماد کردن و تکیه کردن و امیدوار بودن بهش![]()
و چقدر در لحظاتی که به فریادم رسیدی و زمانی که از تو کریم یاری خواستم بر من لطف داشتی و دعایم و براوردی و بازم میگم تنها تویی محرم دل و یار ما ![]()
وخدایی که اینقدر در فکر مایی از زبان خودم و چه افسوس زمان هایی را از دست دادم که میتونستم بهتر از اینا باشم اما همیشه یکی هست که باز داره از مسیر درست و اون هم نفس اماره ست
و با این همه کوتاهی فقط امیدم تویی که از در رحمتت ببخشی و بازم درراه خدایی زیستن یاریم کنی
معبودا ذکرت را چون نغمه ای زیبا بر زبانم جاری ساز
و شوقم رو در رسیدن آنچه که توبه آن راضی باشی
و برام این نعمت عطا کن که همیشه راضی به رضای تو باشم![]()
و سر تسلیم در برابرقدرتت که تو بی منتهایی و لایزال![]()
ای با شکوه و لطیف ![]()
ای زیبا و عزیز
ای که مهربانتر از همه مادران به فرزندان![]()
ای خالق بی مانند دوست دارم
و این دوست داشتنم را در سجده به درگاهت و شکر برایم فراوان نگه دار![]()
ودر تمام سختیها یاریم کن و منو به دست خودم نسپار![]()
که به تنهایی اشتباه خواهم کردو یقینم و ایمانم را افزون دار
ای آگاه بر دل ها آمین یا رب العالمین
و لحظه ای که دل با تو راز میگوید یقین این اجازه ای بوده از جانب تو
رب مهربانم که من به پای خود به این راه نیامدم و دعای دیگرم هم اینه که
خدای خوبم محبوب دلم باش قبل از هر محبوبی ![]()
ودل حقیرم رو خانه ی خودت نگه دارو افتخار بندگی را برپیشانیم ثبت کن![]()
به حق خودت و نام اعظمت که قفل ها باز کند نام مقدست ![]()
خدای مهربونم ![]()
![]()
شب یلدای87مهمان شدیم وبودیم از یک ماه
قبل منزل خواهر شوهرم که به غیر خانواده ی ما پسر و عروسشون هم دعوت بودند و ما بیشتر از اون جهت قبول کردیم چون یه ماهی بود مادر بزرگ مهمان بود براشون و ما هم میرفتیم تا به خونه ی خودمون بیاریم و از تابستان میزبان هستیم و تا آخر زمستان این تعطیلی ادامه خواهد داشت
و شاید برای اینکه خودم پیشنهاد این برنامه و داده بودم که نره به شهرش چون اون موقع میخواد خونه ی خودش باشه و برای دخترها و بیشتر برای بزرگه و پسر بزرگه خیلی سخته تا هر روز بیان وبر ا ش سر بزنن و یا غذا براش ببرن
و دیشب رفتیم تا مهمان مون و بیاریم واز سر زدن به خونه ی پدری خودم عقب موندم و با تلفن حال و احوال کردم و از حضور در اونجا شرمنده بودم اولن مسیر زیادی دوره و در طی چند ساعت که نیمی به راه و ترافیک مربوط میشه وقت چندانی نماند تا به هر دو جا سر بزنم هر چند که اولش تصمیم داشتم اینکار و انجام بدم ولی حقیقت با رویای من فاصله داشت
.امیدوارم سال بعد در خونه ی والدینم مهمان باشیم خونه ی خواهر شوهرم برای همگی خوش گذشت و از پذیرایی که دخترشون ازمون میکرد و جای توخالی
از آجیل گرفته و پشمک زعفرانی شهر تبریز که نگو چقدر خوشمزه بود و گزهای اون شهرکه روشو مغز بادام تزیین داده بودند و حوس نکنی یه قهوه ای آورد این دختر که نگو بسیار بسیار خوشمزه و غلیظ
و از شانس پر اشتهای من که خبر داری
لاکردار هر چی که میخوردم در نهایت مزه ی عالی خودش بود و همینطور خوراکی های جور با جور که تهیه دیده بودن من یاد داماد هایی هستم که اون شب برای خانواده ی عروس چه چیزها ی قشنگی میبرن
و واقعان مراسم ایرونی ها جالبه و از آنجایی که شوهر عمه ی شما شوخ تشریف دارن و منم که در سربه سر گذاشتن با هاش خوب .عمه پرسیدن میوه اول میخورید یا شام که همسرشون گفتن نه شام و منم. چیزی نیست هم الان میخوریم و هم بعد شام از مخلفات پذیرایی فیض میبریم
و اونم از پشت عینکش یه نگاه از اون نگاه ها کرد
و همگی خندیدیم و باز جات خیلی خالی بود شام هم مزه کرد هر چند که من در خونه افطار کرده بودم ولی اشتهای خوبی که دارم از شام هم میل کردم پلو و خورش هم اسفناج با مرغ و یادم نره سوپ هم بود و ترشی های سر سفره .بعد غذا در شستن ظرف ها کمک کردم و بعدش هم با همدیگه از هر جایی صحبت و از فال حافظ هم بهره بردیم و چه فالهای قشنگی اومد
و بامزه بود که دختر عمه ات یه سفره باز کرد مثل سفره یهفت سین ولی به جای سین ها که هفت تا سین بشه گذاشت هندونه و آجیل گز و پشمک شب یلدا و برنجک وشا هندونه![]()
واز این جور خوراکیها و یه جمع خوب گرم واز دادشی خواستم یه فیلم برداره یادگاری از این جمع و بقیه هم فیل گرفتن و بیشتر از خوردنها
و این شد یلدای 87 و برات از اون پشمک و گز آوردم هر چند که تلفنی گفتی که با دوستات خوراکی شب و تهیه کردید ولی جات کنارمون خالی بود و ازت یاد میکردن و پسر عمه ات میگفت که نتونستی دو دره کنی و بیا یدر کنار هم باشیم و دختر عروسکش مثل تو به مامانش مگفت تو بنشین ومن کار میکنم و(پذیرایی)و با جون کوچولوش واقعن کمک عمه اشو میکرد و وقتی که دست مامانشو چاقو بریده بودمگفتن با دیدن خون دست مامانش قش کرده بود و واقعن قش کرده بود واونم خیلی دلسوزه
امیدوارم برای تو که از ما دوری شبی خوش بوده باشد در کنار دوستانت.![]()
![]()
امشب کاشف به عمل اومد که در سالروز عید سعید غدیر خم که مبارک باشد برای خودت و خانواده ی گرامیت ![]()
و همچنین سالروز تولد گلم مهنازمه ![]()
که با به دنیا اومدنت شادی هم به خانواده م
و ارد کردی عزیزم
همیشه شاد و سر حال باشی و خنده بر روری لبانت نشاط و شادی برای خودت و نزدیکانت داشته باشه ![]()
همشه موفق باشی گلکم بوسه بر لپ نازنینت میزنم گل خوشبوی زندگی مهنازم ![]()
![]()
خدای مهربونم ![]()
امشب شب عید غدیره و قربون محمد و آل محمد بشم و درود خداوند و فرشته گانش بر آنان باد ![]()
![]()
در ادامه ی قصه ی ماشین رفت و نوشتم حالا میخوام برگشت از زیارت که خنده اش کمتر از رفتش نیست و یادگاری بنویسم ![]()
نه اینکه بعد مدتی طولانی از امتحان دادنم میگذشت وپشت رل نبودم و قوت قلبم هم (همسر عزیزم) در کنارم نبود و همه
ی سکان (چی گفتم ) به دست من بود نیاز شدیدی به اعتماد به نفس داشتم و از خدا کمک
مخواستم و حالا هم میخواهم که درست عمل کنم
بله بعد از زیارت ماشین و در سربالایی پارکینگ پارک کرده بودم در آوردم![]()
و چون برای بیرون رفتن بازم ترافیک ماشین بود که برای خارج شدن به صف پشت سر هم ایست کردیم تا پول پارکینگ و بدیم
و برای آنکه عقب عقب نرم
مجبور بودم ترمز دستی را بالا نگه دارم و این شد سر آغاز یه ماجرای دیگه که حالا خنده داره ولی اون موقع برام عذاب بود![]()
![]()
و چون چند جای دیگه هم سر بالایی بود همینطور ترمز دستی سر به هوا مونده وما هم در حال صحبت که فراموشم شد و از ماشین غافل![]()
و چون همیشه با سرعت بالا روندم حساب کن بعد 45 دقیقه روندن چه بلایی سر ماشین اومد و صد البته فکر نکنم که من بودم نه نه و این از من به دوره ![]()
خوب بگم بقیه ی کمدی روندن
ویا اون زمان مجهول بودن اتفاق![]()
بله یک آن فهمیدم بوی سیم سوخته فضای داخل و گرفته
و هر چی به سمت فرمان سرمو میگرفتم که اشتباهی شده و شاید این بو از بیرونه
اگر از ماشین ماست پس از کجا این بو ناشی شده
و از همراهانم پرسیدم شما هم این بوی سوخته
رو می فهمید و جریان چیه ؟
و اون موقع که به سمت عقب نگاه کردم دیدم
از سمت عقب دود سفید خوشگلی به سمت هوا اوج میگیره
وای این دیگه چیه ؟![]()
خوب شاید بگی ینعی چی؟![]()
خودت زدی خراب کردی و بگی نمیدونم حالا من هیچ آخه این راننده های محترم با چندین سال سابقه ی روندن به من هشدار نمیدن ![]()
. باز در پشت چراغ قرمز بودیم و منتظر سبز شدن لامپ که یکی از راننده های محترم
تاکسی در کنارم توقف کردن و نکاه سرشار از تعجبم
رو وقتی دیدن تذکر دادن که حتمن دسته ترمزت بالاست و من دیدم ای دل غافل درسته واینم شد یکی از آگاهی های من در اون روز که دو درس گرفتم ![]()
![]()
و به قول همسر عزیزم که از روزی که کارتم را گرفتم فرمودند خودت تنها بنشین پشت رول بدون اینکه ما هم در کنارت باشیم چون اینطوری ضریب اطمینان به نفس درت زیاد میشه
و واقعن اینطوره چون از همون فردای گرفتن کارتم این من بودم تنها که دخترم و به مدرسه اش رساندم و این مسیری که همیشه برام چیزی نبود در اون لحظه شق القمر بود و صد در صد برای همه پیش میاد
با این تجربه ها و مثل بچه ای که اولین بار میخواد روی پای خودش باشه بدون نیاز به کسی و چند بار شاید بیفته و پا شه ولی سر انجام میتونه بایسته و شاد و خندان یه قدمی بر داره هر چند که از نظر ما بزرگتر ها همچین مشکلی هم نبوده ولی برای (کودک)کاری بس بزرگ و حالا بعد گذشت مدتی برام شده یه خاطره و مشوق منم همسر خوبم بود و هست و من ازش ممنونم.![]()
![]()
خدای مهربونم
امروز که عید سعید غدیر خم سال 1387 الان بعد از ظهره و یه ربعه که خونه رسیدم لابد میگی از کجا جان دلم برات بگه از مسجد اومدم از خونه ی خدا پس از اولش بگم یعنی برای گلم از صبح بگم آخه میدونی که روزه ی امروز خیلی ثواب داره و چون حقیر سراز پا گناهکارم خواستم از فیض این عمل خداوند بر من سائل در گاهش مرحمتی نگه داشته باشه پس روزه ام و بعد هم در کتاب مفاتیح نگاه کنی چند عمل امروز خوبه و منم اگر خدا قبول داشته باشه به انجام رسوندم و چون همسرم آنفلوانزا دریافت کردن ناهاری در خور ژریم آن بلا درست کردم که راستش خوبه و پسرم هم طبق معمول در حمام سونا تشریف بردند و چقدر آب بازی و دوست داره و اگر به اختیار خودش باشه هر روز میره و از بازی سیرنمیشه البته که استحمام خوبه ولی نه برای وروجک مامانی که همه جا و خیس کنه و مواظب هم نشه و سرما خوردگی و نوش جان کنند و اون وقته که مامانی منو دکتر ببر و تازه همین چند وقت پیش ساعت 12 شب بردمش بیمارستان بخاطر همین بی احتیاطی آقا از آب بازی کردنش و اگر من صداش نکنم اونقددر که آب بازی کنه تا آب حسابی سرد شه با همون آبیکه چند نفر میتونن استحمام کنند
اب سرد میشه وتازه صداش در میاد که واسم آب گرم آماده کنید و ببین اینقدر بدم میاد هی آب گرم روی گاز درست کنی تا پسر بلای مامانی ازاستخر در بیان ومن در حالی از خونه زدم بیرون که اون در آب تشریف داشتند که البته به غذای همسرم حالا تازه پاشدن شیر گرم کردم نوش جان کنند خودم میگفتم دیر میرسم که نماز جماعت تمام شده به نزدیک ترین مسجد رفتم و جماعت در رکعت سوم تا حاضر شم رکعت چهارم شد و من قامت بستم و حمد دو رکعت نمازم ظهر و عصر با جماعت شد و خدا خودش قبول کنه آمین .کتاب مفاتیح همراهم بود که زیارت دعای روز غدیر و در مسجد بخونم و به خونه هم گفتم شاید دیر بیام از من نگران نباشید. ومراسمی که همچین روزی در مساجد از دعا کردن و وشعرهای مناسب این روز. که در حین مراسم از بلند گو خواستن بعد اتمام نماز بیرون نرید یعنی چی ؟منکه کار داشتم و میخواستم اعمال روز را انجام دهم پس برام فرقی نداشت .و پس از چند دقیقه بوی خوش غذا از مسجد بلند شد که صاحب مجلس دعوت به میل کردن غذا فرمودن خانمی اومدن و ازم پرسیدن که شما از دعوت شدگانید بفرمائید سر سفره نگاهش کردم و گفتم من روزه ام وبرای نماز اینجا هستم ممنون شما تشریف ببرید و ایشون زحمت کشیدن و ظرفی غذا و مخلفات برام آوردند و باز تشکر امروزم ناهار حاجی قسمت مون شده و رفتم از حاجیه خانم تشکر و زیارت قبولی بگم و برای ما هم دعا کنن تا خدا هم قسمت ما کنه. و پس از مدتی که از دعا تمام شدم برم خونه ولی مقداری کار برام پیش اومد یعنی در اثر مهمانی در مسجد .کمی بهم ریخته و خونه ی خدا باید تمیز باشه واز خدا شرم دارم از بهم ریختگی اونجا حالا اومدم برم یه دسته گلی و جا گذاشتن و نبردن آخه حیفه گل بدون آب خراب میشه به خانمی گفتم این و میشه ببرم خونه ودر اب بزارم و
اونوم
گفت خودشون نبردن ببر. خانم دیگه ای گفت میشه بدی به من که برای مریضم ببرم . گفتم باشه ودادم بهش و چند برگ کوچیک ازش برداشتم تبرک حالا میخو ام برم اما کفشهام هم نیست نبود که نبود خنده ام گرفت بدون کفش و پا برهنه اومدم برم خانم اولی گفتن بیایید و کفشهای منو پا کنید ومن تشکر کردم و اومدم. واز اونجایکه دستم پر بود تا سوئچ و در بیارم ناهار و گذاشتم روی ماشین که همون لحظه آقایی رسیدن که مسجد غذا میده گفتم تمام شده و قابلی نداره میخوای برای شما اگر ناهار نخوردی بدم به شما و بازم پرسید اگر غذا هست برم بگیرم گفتم نه و گفت برای خونه میخوام ببرم و منم دادم بهشون تا خونه ببره و اونم سومین کار اون روزم شد و حالا پاهام روی گاز و ترمز و کلاج بدون کفش چه کیفی داره و راحت تر میشه روند شاید بهم بخندی و خودم خیلی خندیدم وقتی رسیدم خونه همسرم در استراحت و تماشای تی وی بودن که ماجرا رو بهش گفتم و کلی خندیدم
حالا ناهار خانواده ام و دادم و اینجام که حک کنم اتفاق های امروزمو راستش غذا و کفش تو دلم بود به اون سرنوشت شاید دچار شن ولی گل و میخواستم به نیتی که در دل داشتم تا خدا چی بخواد حالا اون که به مریضش بده اونم خوبه
فکر نمیکنی یکی نیازی به چیزی داشته باشه واز دستت بیاد بتونی انجام بدی دل خودت هم شاد میشه
به نام خدای مهربونم که هوای بنده هاشو داره ![]()
![]()
مخوام یه خاطر ه ی شاد و قشنگ و پر خنده که برام لحظات شیرینی رو در بر داره اینجا یاد گاری حک کنم که مثل یادگاری پسرهای شیطون![]()
که میرند وروی درختان جنگل با چاقو و یا با پیچ گوشتی شروع به حک مخفف اسم و فامیل مکنند واز وجود سر شار از جوانی خود بز تنه ی درخت مهربه یادم باش ای رهگذر که از اینجا رد میشی تثبیت شده میزنند
و البته منم خواستم ماجرای فراموش نشدنی خودمو اینجا حکاکی کنم بله قصه از اونجایی شروع میشه که ...
یه روز از روزهای فصل قشنگ تابستون بود و منم تازه گواهی نامه ی رانندگی مو گرفته بودم![]()
و
مامانم و خواهرم و بچه های نازنینش منزل ما اومدند و یادم نرفته خواهر سر زبون دارم هم اومده بودند با همسر و پسر های شیطونش ![]()
و مهمان طبعان وقتی زیاد بشند باید فکری کرد تا هم لذت برده شه و هم حال و هوایی تازه و چون بچه ها رو نمیشه زیاد آروم کرد![]()
پس در محیط (در محوطه)کنار خونه پسرها رفتند تا فوتبال بازی کنند و باجناق ها هم رفتند در حیاط سر سبز خونه اختلاطی داشته باشند![]()
و بقیه که جمع خانم های محترم بود که در خانه بودیم درست یادم نیست که پیشنهاد رفتن به زیارت امامزاده (صالح) از جانب من بود و یا همسر عزیزم و همه پذیرفتند![]()
و مامانی هم که فداش بشم خوشحال که سر انجام از این سه دختر یکی هست که برونه و مامانی و مهمان کنه ![]()
والله منم بودم ذوق میکردم که دخملی مامان پشت فرمان بنشینه و منو به یه بیرون رفتن مهمان کنه و انشاءالله این آرزوم هم به عینه ببینم
بله تا دور نشم از ماجرا بر گردم سر خط ![]()
پس شش خانم از بزرگ تا کوچیک سوار شدیم و همسری خیال راحت که من از پس رفتن برمیام![]()
چون در سفرها پیش میومد تا من دور از چشم افسر های محترم راهنمایی و رانندگی ماشین برونم و شکر که هیچ وقت هم جلو مو نگه نداشتند![]()
وای که اگر میدونستند چی میشد وای بازم دور شدم از ماجرا![]()
فقط اینو بگم بعد چند سال روندن با گواهی دوبار تابلوی ایست دادند که البته نه ترسی و نه چیزی با کمال آرامش وقتی نگه میداشتم یه نگاهی میکردند
که آیا مدرک دارم یا نه وچون جدی بودم و میفهمیدند که بله جواز دارم و شاید هم ازم نمیخواستند و اجازه ی عبور صادر میکردنو ما هم بله که رفتیم![]()
بله برگردم به خاطره ی اون روز بعد کلی سفارش همسر بر ای رفتن از کدام مسیر
که البته اینو که بلد بودم با سلام و صلوات راهی زیارت شدیم ![]()
تو ماشین از حرف ها گرفته و دعا و صلوات بود و النته هوای گرم بعد از ظهر هم روش چون دخمل های نازنینم جلو پیش من نشستند و مادرجانم و خواهرهای ماهم در صندلی عقب![]()
و در اتوبان بودم در ترافیک سنگین شهر شلوغ تهران که دیدم درجه آ ب (ترموستات) داغ کرده
و البته که واسه ی ماشین خطر ناکه مجبور شدم در گوشه ی اتوبان نگه دارم کاپوت و زدم بالا و با ابی که در صندق عقب بود شروع کردم به خنکی ماشین و ترافیک و راه نرفتن با سرعت و میلی میلی رفتن منو و ماشین و به این روز انداخت
که البته همسر چون ماهم گفته بودند در این حالت ها چطور شروع کن
به باد زدن ماشین که هر چی میکشم از دست این بی حوصلگیهای ایشونه
و البته قبل اتوبان هم دچار گرما زدگی زبان بسته ماشین بودم که در نهایت سر به زبون باز کردن کرد و با داغ کردن و تب کردن بهم گفت
این از اون تو بمریها دیگه نیست که منو همین جوری با حقه و اب رو سرم ریختن راه ببری
و هر چی گفتم ماشین عزیز منو تو این اتوبان شرمنده نکن
بیا بریم تا سر فرصت میدم بابایی درستت کنه گفت نه که نه چون از دست بابایی فرار کردم
و دردمو پیش تو باز کردم چون تو خانمی ودل نازک ومنو تیمار میکنی و اگر دست همسر گرامیت باشم تا روز قیامت چاره ی درد مو با دبه ی آب سر میاره
و کار اساسی که نه و جون مرگم میکنه و راه میبره
و دیدم دل ماشین خیلی پره پس گفتم کمی استراحت کن تا ببینم چی میشه طفلی خواهر نازنینم
با دخملش هی آب بود که میاوردند تا دل ماشین خنک بشه و اونم بد جنسی نکرد
و حسابی آب بود که به سر و روی و مو تورش که خالی مشد و منم از گرما و حرص خوردن
کنار جدول نشسته بودم و به تماشای ماشینها که میرفتند وداغ نمیکردند
وبعد مدتی کمک از راه رسید که خدا پدرش و بیامرزه
ماشین گشت در بزرگراها آقا فرمودند چی شده و من هم خوشحال وهم خجالت زده از بی فکری همسر خوشخیالم
که مرده و به ماشین نمیرسه گفتم داغ کرده و مکانیک با پیچ گوشتی افتاد به جان درب ترموستات و هر چی زور زد درب باز نشد
که یه ماشین دیگه ی گشت کمکی از راه رسید و انگاری دوست بودند پرسید چیه و اولی گفت داغ کرده و آچارشماره 6 و داری که درشو باز کنم و دومی پیاده شد تا کمک رفیقش باشه و منم در دلم گفتم باید این ادا رو سر من در بیاری اینجا جا خوش کنی که میدونم با هات چه کار کنم بذار تا تبت بیاد
پایین اون وقت بله. دو مرد با کمک هم تونستند در و باز کنند و سر ترموستات رو باز کنند وبه منم گفتنند در تابستون باید اینم کنار دریایی بگرده
و روپوش در روش نباشه تا اینجور ی داغ نکنه و منم که از پشت کوه اومده بودم و مکانیکی بلد نبودم
چیزی یاد گرفتم و ازشون تشکر کردم تا راه بیفتم که مامان گفت باید پول هم بدی و راستی در حین باز کردن در ترموستات دایم اولی به دومی میگفت که در فلان اتو بان یه خانمی که پشت فرمان بود
و اینجور اتفاقی براش پیش اومد که بله پنج هزار تومان که بهم داد
رفع ایراد ماشینو کردم و منم پیش خودم تا ندیده بودم که فقط یه پیچ باز کرد گفتم لابد از منم زیاد پول میگیره که با دیدن یه پیچ گفتم اصلان ازم پول نمیخواد
ولی مادر خانم و خواهر بزرگم فرمودند پول بده و چی اونم زیاد و از اونجایی که خودم قیمت یه پیچ دستم اومد گفتم 500 تومان بدم که مامانی گفتنن اینقدر (اصفهانی)نباشو اقتصادی که به قول خواهر بعد خودم با این کارها شوهرت و حاجی میکنی
پس 1000 بدم بسه که باز مامانی چون لارج هستند
فرمودند تو آبروی مار و میبری که داشتم در کیف بی صاحب شده دنبال کیف پولم میگشتم که آبجی بزرگه که قربونش برم
زودتر از من پول از کیفش در آورد و داد به من که بدم و من قبول نمیکردم تا خودم پولشو بدم و سرانجام تسلیم خواهرم شدم که بشر دو پا باید به حرف بزرگتر از خودش گوش کنه
و مرد اولی که شوخ هم تشریف داشتند یه نگاهی به دو پانصدی کردند یه نگاه به من که کمه لااقل به دوستمم بدم که گفتم شما ققط یه پیچ باز کردید و اینم بسه و اونم شروع کرد به هاج و واج ![]()
به اسکناسها نگاه کردن و کمی هم قر دادن و منم گفتم نه اینکه زنم نباید ازم پول بیشتر بگیری چون سر در نمیارم
و ما در ماشین که حالا رفع ناراحتی شده بود در راه بودیم و مامان و خواهر سر زبون دار
بعد خودم که تو آبروی ما رو با این خسیسیت میبری
و من اصلان در اون هیچ ابروریزی ندیدم و تازه وقتی به همسرم گفتم فرمودند اونم زیاد بود که دادید ![]()
خدای مهربونم
همه ورزش کنند منم شب ورزش میکنم در حدود 5/ 0 ساعت به خودم آرامش دادم و قدم زدم بد نبود
از صبح که پا شدم اول به فکر پسرم که ناهارش و درست کنم تا گرسنه به مدرسه نره و
بعد از کلی سفارش به اتفاق همسرم به بیمارستان رفتیم و وای که چقدر شلوغ بود ودر حالی که منتظر نشسته بودیم تا نوبنمان بشه
و معمولن در جائی که منتظر بنشینی و در محیط سر بسته و در زمستان هم باشی و میدونی که چقدر هم لباس باید پوشید قربونش منم که خسته میشم زود پلکهام نیاز به استراحت دارند و خمار خواب میشند
و با آنکه چشمها م و بستم ولی حواسم به خانم منشی که کی اسممو صدا بزنه
و همسر مهربون در کنارم نشسته و به مانکن های جور وا جور نگاه میکنه ومدل های گوناگون رو برانداز میکنه و بهم میگه
این ابروها را چه جورییه که این طور هستند و پیش خودشون حتمان میگن که خوشگل شدند و حیف نیست به همون ابروئی که دارند این طور مصنو یی در میارند
و گاه که مدل لباسهای نا جور که میبینه میگه آخه اینم مد شد که خودشونو به این شکل در میارند
و گاه هم از ارایش غلیظ که دارند و به قول خودش با کارتک میشه از روش برداشت و به جای رنگ نقاشی ازش استفاده کرد و خلاصه حرص بود که میکشید
و منم با هر گفته همسر دقیق و مو شکاف دقیق شدم در آمدو رفت ها که درسته
بعضی از ما آنقدر شور هر چی و در میاریم و افراط در کارها داریم که مصنوعی بودن و به دل ننشستن را به راحتی حس کنیم
چرا در شکل ساده که خدای مهربون به ما داده ارزش اونو در یافت نمی کنیم چرا وقتی نعمتی را از دست دهیم اون وقت پی بهش میبریم
یک لحظه با دست بینی خودمونو بگیریم و قادر به تنفس نشیم و در همون حال به ارزش اکسیژنی که اطرافمون و احاطه کرده و قدر نعمتش و میفهمیم
حال که دیدم در همون بیمارستان دختر خانومی اومده بود که به دکتر پوست بره وبه گفته ی خودش که از بس از این وسائل آرایشی استفاده کرده پوستش خراب شده و در اون موقع هیچ آرایشی نداشت و برای بهبود پوستش هی به بیمارستان میامد تا صورتش خوب شه
و یا در مورد تا توی ابرو دیدم که چه به سر بنده خدا اومده بود باورت میشه من از دیدن اون ابرو در اون صورت وحشت میکردم و طفلی خود دوستم هم چقدر نا راحت بود تا درست شه و بگیر تا به آخر که از این مدهای جور با جور که به کجا ختم خواهد شد
و خلاصه بعد کلی دیدن صحنه های تماشایی و یا غیر تماشایی نوبت ما هم شد و بعد دیدار دکتر برگشتیم خونه
و خدا به ما رحم کنه در راه که میومدیم
پسر ی که مادرش و در بیلچر بود منتظر ماشینی که اونا رو سوار کنه و کسی هم اصلان نگه نمیداشت تا در اون هوای سرد سوارشون کنه و ما هم از اون جا دور شدیم
و هر دو از آینه ی ماشین نگاه میکردیم که بلاخره کسی سوارشون کرد یا نه و با اون که خیلی ازشون دور شدیم
همسرم پرسید میخوای برگردیم و سوارشون کنیم ومن هم که مایل بودم کمک کنم
موافق برگشتیم و کمک کردیم و خوشحال بودیم که کمکی از دستمان بر امد و به به مادر پیر و پسرش خدمتی کردیم
.دختر گلم وقتی خوندی بوسه ی منو روی گونه هات لمس کن دوست دارم خدا نگه دارت